شــــــــب
چه تاریکه امشب...
ماه سیاه پوشیده...
راه را گم کرده ام!
چه بغض سنگینی...
پس اشکهایم چرا خشکیده اند؟
چرا من خسته ام؟
...
فرهاد کی بود؟
عاشق؟
دیوونه؟
نمیدونم والا کی بوده!
میگن عاشق شیرین بوده!؟
یعنی بوده؟
یه مجنون هم بود با لیلی!
اینم میگن دیوونه بوده از عشق لیلی...!
خدا بهتر میدونه...
من نه بیابون گردم، نه کوه کندن بلدم...!
ولی میخوام عاشق بشم!
اجازه هست؟
...
تو فکرم خیلی چیزاست!
نمیدونم از کدومش باید بگم...
از تکرار بگم یا از فرار،فرار از ناکجا به هیچ کجا...!
از فکر بهم ریخته بگم یا از دل پر از آرزو؟
از سادترین ها هم که میخوام بگم بازم مشکله...
شاید سکوت بهترین گفتن از هرچی ناگفتست...!
...
داشتم فکر میکردم به...!
یه حرف تازه...
یه چیز واسه خوندن...
یه آغاز بی انتها...
یه گرمای مهربان...
یه مهر پنهان...
یه چشم منتظر...
یه راه نرفته...
یه آرزوی قدیمی...
یه حرف تک و تنها...
یه آرامش بی انتها....
«
.
»
یه چیز مثل تو...!
ای معنی همه ی زیبایی ها،ای معنی پایان همه ی تنهایی ها...
ساده تر و بیشتر از همیشه...
دوســـتـــت دارم.
...
داشتن تو...
داشتن تو برام یه آرزو بود!
مدتها بود این کلمه تو وجودم به معنی سراب در اومده بود...!
خیلی گشتم،پیدا هم کردم...
اما...!
نمیدانم چرا جز سراب چیزی نبودن،فقط سراب...
اما امروز دیگه این آرزو برام دست یافتنی شده...!
تا وقتی گرمی دستای تو رو حس میکنم....
تا وقتی دوستت دارم...
تا وقتی ...!
...
میدانی نمیتوانم...
به تو فکر نکنم،
به چشمات که آرامش شبهای مهتابی رو داره،
به دستای گرمت که گرمیه اشکای تنهایی رو داره،
به خنده هایت که شیرینی لحظه ی آشنایی رو داره،
به صدایت که آرامش لالایی رو داره،
ای همه ی خواسته های بی پایان میجویمت تا آخرین نفس، تا لحظه ی رسیدن،تا فرداها...
...
به عشق تو
گرمی دستت مونده رو دستم
همیشه به یاد عشق تو هستم
من همیشه از عشق تو نوشتم
تو رو دست داشتم برات نوشتم
اگر نیستی کنارم با دوریت ساختم
برای تو یه خونه از عشق ساختم
برای من تو بودی تنها ترین عشقم
در آرزوی با تو بودن همیشه هستم
این ها رو برای تو عزیزم نوشتم
که بدونی دوستدار تو عاشقت هستم
بازم تکرار...
...
...
همین دیروز دیدمت..!
امروز دلم تنگ شده...
واسه چشمــــــــــــــــــــات...
واسه خندیدنــــــــــــــــــات...
واسه گرمی دستــــــــــات...
قبلا فکر میکردم دلم خیلی بزرگه...!
ولی انگاری تو بزرگتری...
دوست دارم همه ی وجودم.
...
تازگی
تازگی یه حس جدید پیدا کردم...
یه چیزی هم انگاری کم شده...!
نمیدونم چی شده...
هرچی هست دوست دارمش...
دیگر من نیستم...!
...
نمیدونم...!
داشتم تو آرشیو وبلاگ رو نگاه میکردم.اینو پیدا کردم.انگاری بازم به همون زمان برگشتم...
با نگاهی به گذشته به امروز فکر میکنم به حال که دیگر نمیبینمت به روزی که دیدم به فردا که چه خواهم دید کجای قصه هستم؟ من ماندم و تنهایی هنوز ادامه دارد؟ ولی من توان ادامه راه را ندارم قصه باید تمام شود با شکست من با تهایی من اخر قصه ی تو چطور میشود؟ پیروز شدی با شکست من...!
قصه تمومه آخره راهه
گلا پژمردن آخره بهاره
حرفام هنوز رو زبونمه
عشق تو تمام وجودمه
دل تو با دل من غریبه
ولی چشات برام فریبه
تو رفتی و دلم بیقراره
یاد تو در دلم ماندگاره
...